
بادو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راستگو تر از همه ی آینه ها
خواب دریای خزر را
به شب چشمانت می بخشم
...
تو سفر می کنی اما تنها
صبح صادق
و همه همهمه ی دستان
ره توشه ی تو
...
روح من گسترده ست
تا که آغاز کنی
فلسفه ی رخصت چشمانت را
تا که آگاه شوی
از قفس واژه که آویزان است ؟
سوختن نزدیک است
تو سفر خواهی کرد
من تو را
از صف این آدمکان چوبی
خواهم برد.
کلمات کلیدی :سفر