تو هستی و من هنوز
از صدای خرد شدن برگ های پاییزی زیر پایم خرد می شوم؟
باورم نمی آید...
تو هستی و من هنوز قدم هایم بوی دلتنگی می دهند؟
باورم نمی آید...
تو هستی و دل من هنوز در عطش این ثانیه های تکراری می تپد؟و بغض خسته ام بی تابم می کند؟
تو هستی و نگاه سرد من هنوز تنهایی اش را به رخ باران می کشد؟
نه باور نمی کنم...
تو هستی...
تمام این فاصله ها
وجودم را آرام می کنند
وقتی قرار باشد
روزی در گرمای وجودت آرام گیرم....
میخواهم تو باشی
کلمات کلیدی :